وصف عشق
سروی چون تو می باید، تا باغ بیاراید
ور در همه باغستان، سروی نبود شاید
در عقل نمی گنجد، در وهم نمی آید
کز تخم بنی آدم، فرزند پری زاید
چندان دل مشتاقان، بربود لب لعلت
کاندر همه شهر اکنون، دل نیست که برباید
هرکس سر سودایی، دارند و تمنایی
من بندهء فرمانم، تا دوست چه فرماید
گر سر برود قطعا، در پای نگارینش
سهلست ولی ترسم، کو دست نیالاید
حقا که مرا دنیا، بی دوست نمی باید
با تفرقه خاطر، دنیا به چه کار آید؟
سرهاست درین سودا، چون حلقه زنان بر در
تا بخت بلند این در، بر روی که بگشاید
ترسم نکند لیلی، هرگز به وفا میلی
تا خون دل مجنون، از دیده نپالاید
بر خسته نبخشاید، آن سرکش سنگیندل
باشد که چو باز آید، بر کشته ببخشاید
ساقی بده و بستان، داد طرب از دنیا
کاین عمر نمی ماند، وین عهد نمی پاید
گویند چرا سعدی، از عشق نپرهیزد
من مستم از این معنی، هشیار سری باید
شیخ اجل - بدایع



0 Comments:
Post a Comment
<< Home